ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 12 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

عید 1392 ....... مدینه و مکه.

پسرک نازم برات مینویسم ازین سفر فراموش نشدنی تا همیشه یادت بمونه که یه روز با مامان و بابا رفتی به بهترین نقطه دنیا. سه شنبه ششم فروردین 92 پرواز داشتیم به جده.همه 2 ساعت و 50 دقیقه ای که تو هواپیما بودیم خوابیدی و وقتی رسیدیم بیدارت کردیم.از جده تا مدینه رو هم تقریبا همشو خواب بودی.عزیز دلم اونقد که فکر میکردم اذیتمون نکردی. البته چون سرماخورده بودی بی حوصله بودی. فقط وقت نماز جماعت که میشد زیاد دوست نداشتی باهامون بیای .حق داشتی چون نماز جماعتای اونجا خیلی طولانیه و حوصلت سر میرفت.واسه همین منو بابایی اکثر وقتا نمازا رو نوبتی میرفتیم.غذا هم که اصلا نمیخوردی و من باز غصه میخوردم! روزی که همه لباس احرام پوشیدیم که بریم مسجد شجر...
25 فروردين 1392

عزیز دلم ... نبینم مریض شدی

پسر گلم دیشب تا صبح مریض بودی و بی حال. هر 3 تامون تا صبح نخوابیدیم...امروز تا بیدار شدیم و صبحونه خوردیم با بابایی بردیمت دکتر. به گمونم ته مونده همون مریضی مکه بود که کامل از وجودت نرفته بود. آقای دکتر تا دیدت گفت خیلی ضعیف شدی و آب بدنت کم شده باید سرم وصل کنی. یه خورده ترسیدم چون تا حالا برات سرم وصل نکرده بودیم.بابایی رفت داروهاتو بگیره و منو تو هم رفتیم تو اتاق که آماده بشی.قربونت برم عزیزم بهت گفتم باید آمپول بزنی. با اینکه میدونستی چیه ولی خیلی راحت قبول کردی و یه تخت انتخاب کردی و دراز کشیدی روش! دکتر که اومد به بازوت کش بست گفت خدارو شکر چه رگای درشتی داره خیلی راحت میشه رگشو پیدا کرد.منم یه خورده خیالم راحت شد.ولی سوزنشو ...
22 فروردين 1392

عید 1392 ......مشهد

سال نو همه مبارک ارشیا کوچولوی نازم عید تو هم مبارک. چون وقت ندارم خیلی زود میرم سر اصل مطلب!!! طبق برنامه ریزی که کرده بودیم 25 اسفند رفتیم مشهد و 2 فروردینم برگشتیم. پس فردا هم عازم خونه خدا هستیم.به یاد همه هستم.... اینم عکسای گل پسر نازم: ارشیا و حرم امام رضا (خودمونیما هیچی از حرم معلوم نیست!!! ) اینم یه کوچولو از گل کاریهای حرم! جای همه خالی. یه شب رفتیم الماس شرق که تا این ماشینا رو دیدی گیر دادی که میخوام...خدارو شکر که واست گرفتیم.اول تا آخر توش نشسته بودی و از بهونه گیری و ....خبری نبود! قربون اون خنده های مصنوعیت برم عزیزم.   قربون خنده های از ...
4 فروردين 1392

بازم جاده چالوس و همون صبحونه همیشگی :)

بازم جاده چالوس و بازم صبحونه و بازم جیگر !!! 29 مهر ، صبح رفتیم جاده چالوس همون باغ همیشگی و جیگر خوردیم..جای همه خالی! اولش زیاد جیگر اونم واسه صبحونه دوست نداشتم ولی بابایی با تعریفاش کاری کرد که الان دیگه معتاد جیگر جاده چالوس شدم بعدشم رفتیم سد کرج. ولی چون هوا خیلییی سرد بود زود برگشتیم.   وای چه پسر با ادبی ! چی میشد اگه همیشه این جوری حرف گوش کن باشی؟ بریم اون ور بقیه عکسا اونجاس!!!! کشتی منو بس که گفتی من میخوام چایی بریزم!   اینم ارشیا که دائم بین خونه خودمون ( به قول خودش ) و خونه همسایه ! در رفت و آمد بود ! شانس آوردیم کسی اون طرف نبود     ...
29 مهر 1391
1